Sadness lives in all of us, it is a parasite that rears its head every now and then and we cannot deal with it, it may be dormant or active, but it is there! It is the offspring of depression and loneliness…. two terrible parents. Little by little this shadow of darkness/sadness creeps into our hearts and reaches our souls, causing us intense pain, both physical and emotional, but, nevertheless, we have to deal with it. We can seek companionship, confide in others, seek professional help or in my case, walk hand in hand with it… be its friend, and only then will it do you no harm. . So may it allow at least a ray of sunshine to touch your hearts and allow them (the heart) to grow stronger…….in the face of the day…sadness. hate it or date it, your choice! غم و اندوه در همه ما زندگی می کند، انگلی است که هر چند وقت یکبار سرش را بالا می کشد و نمی توانیم با آن مقابله کنیم، ممکن است خفته یا فعال باشد، اما وجود دارد! این زاده افسردگی و تنهایی است…..دو پدر و مادر مهیب. کم کم این سایه تاریکی/غم در دل ما می خزد و به روح ما می رسد و باعث درد شدید ما می شود، چه جسمی و چه عاطفی، اما، با این حال باید با آن کنار بیاییم. ما می توانیم به دنبال همنشینی باشیم،،،، به دیگران اعتماد کنیم،،،، به دنبال کمک حرفه ای باشیم یا در مورد من، دست در دست هم با آن قدم برداریم… دوست او باشیم، و تنها در این صورت به شما آسیبی نمی رساند. . بنابراین ممکن است اجازه دهد حداقل یک پرتو خورشید قلب شما را لمس کند و به آنها (قلب) اجازه دهد قوی تر شوند…….در مواجهه با روز……..غمگینی.. از آن متنفر باشید یا با آن قرار ملاقات بگذارید، انتخاب شما!
TODAY
Today is one of those days where I revisit the past to see my family. Even though it is a heartbreaking visit, it is still necessary for my well-being. I relive all those enjoyable times with them…Life then was worth living! But most of all, my memory is of my Sister whose voice I can never hear again. As kids, we went to school together,,we played and laughed ,,we also confided in each other. ..I protected her. I remember, as clearly as yesterday, when I received the telegram that she passed away, I just stood motionless…fortunately it was raining, and that helped to wash away my tears! To make matters worse, I was working in the jungle, far away…..needless to say, I could not even be at her funeral. She was already buried. To those who have Sisters, please cherish them. You would not want to feel what I am feeling. My one consolation now is that I have found another Sister who treats me as a brother. I wish her all the Happiness in the world, for now and forever!….امروز یکی از آن روزهایی است که برای دیدن خانواده ام گذشته را مرور می کنم. حتی اگر یک دیدار دلخراش باشد ، اما برای سلامتی من ضروری است. من تمام آن اوقات لذت بخش را با آنها زنده می کنم … زندگی در آن زمان ارزش زندگی داشت! اما بیشتر از همه ، خاطره من از خواهرم است که دیگر هرگز صدایش را نمی شنوم. در زمان کودکی ، ما با هم به مدرسه می رفتیم ، بازی می کردیم و می خندیدیم ، و همچنین به یکدیگر اعتماد داشتیم. ..من ازش محافظت کردم یادم می آید ، به وضوح دیروز ، وقتی تلگرام را دریافت کردم که او درگذشت ، من فقط بی حرکت ایستادم … خوشبختانه باران می بارید ، و این کمک کرد تا اشک های من بشوید! بدتر اینکه ، من در جنگل کار می کردم ، خیلی دور ….. نیازی به گفتن نیست ، من حتی نمی توانستم در مراسم خاکسپاری او باشم. او قبلاً دفن شده بود. برای کسانی که خواهر دارند ، لطفا آنها را گرامی بدارید. شما نمی خواهید آنچه را که من احساس می کنم احساس کنید. تسلیت من این است که خواهر دیگری پیدا کردم که با من به عنوان برادر رفتار می کند. برای او آرزوی خوشبختی در حال حاضر و برای همیشه دارم!
THE BOOK
Have you ever thought that our lives may be compared to a book? When we are young, that thought would never cross our mind! Obviously, we’ll be thinking of our fun time…maybe our homework or even our crush on someone. Will there be much contemplation on tomorrow? I seriously doubt it! We will be busy enjoying our time with never a thought of tomorrow. Our parents have to ponder over that! Then after a while. we move to a different location or even a new country…make new friends…new crushes…new experiences. Now, is maturity stepping in,,,,are we getting wises, do we think of tomorrow? Do we now realize that the road before us is not a simple straight line? Soon, we will embark on life’s journey,,,,,where our previous outlook on it will be far different than what we anticipated. Our lives will be enriched (or not) by love…death…jealousy…greed and the rest of the package! Now that we have those experiences, we will reflect on our past …the different choices we made with the corresponding results,,,,,,our past will become sections,,,,,different chapters like a book! Our present situation will be the chapter that we are now writing. Will this be a bestseller …we don’t know! The book is still unfinished. Now is the time we should ask ourselves the main question…..who will write in your book these words…. THE END? Obviously, it won’t be you because you never know when the roll will be called up yonder! But, on the other hand, some people can actually write THE END and close the book! Think about it! Who will write THE END in your book? ,,,,Your choice….آیا تا به حال فکر کردهاید که زندگی ما را میتوان با یک کتاب مقایسه کرد؟ وقتی جوان هستیم، این فکر هرگز از ذهنمان عبور نمیکند! بدیهی است که ما به اوقات خوش خود فکر میکنیم… شاید به تکالیفمان یا حتی به عشقمان به کسی. آیا به فردا فکر زیادی خواهیم کرد؟ من واقعاً شک دارم! ما مشغول لذت بردن از اوقات خود خواهیم بود و هرگز به فردا فکر نمیکنیم. والدین ما باید در مورد آن فکر کنند! سپس بعد از مدتی، به مکان یا حتی یک کشور جدید نقل مکان میکنیم… دوستان جدید پیدا میکنیم… عشقهای جدید… تجربیات جدید. حالا، آیا بلوغ وارد میشود… آیا عاقل میشویم… آیا به فردا فکر میکنیم؟ آیا اکنون متوجه میشویم که جاده پیش روی ما یک خط مستقیم ساده نیست؟ به زودی، سفر زندگی را آغاز خواهیم کرد… جایی که دیدگاه قبلی ما نسبت به آن بسیار متفاوت از آنچه انتظار داشتیم خواهد بود. زندگی ما با عشق… مرگ… حسادت… حرص و طمع و بقیه چیزها غنی خواهد شد (یا نه)! حالا که این تجربیات را داریم، به گذشتهمان فکر خواهیم کرد… انتخابهای مختلفی که انجام دادهایم و نتایج مربوطه… گذشتهمان به بخشهایی… فصلهای مختلف مانند یک کتاب تبدیل خواهد شد! وضعیت فعلی ما فصلی خواهد بود که اکنون در حال نوشتن آن هستیم. آیا این کتاب پرفروش خواهد شد… نمیدانیم! کتاب هنوز ناتمام است. اکنون زمان آن است که از خود سوال اصلی را بپرسیم… چه کسی این کلمات را در کتاب شما خواهد نوشت… پایان؟ بدیهی است که شما نخواهید بود زیرا هرگز نمیدانید چه زمانی فهرست اسامی به آن سوی فرا خوانده میشود! اما از طرف دیگر، برخی افراد میتوانند واقعاً پایان را بنویسند… و کتاب را ببندند! در مورد آن فکر کنید! چه کسی پایان را در کتاب شما خواهد نوشت؟… انتخاب شما…
THINKING
Thinking When there are tears, I wipe them away…… When there is fear, just for a day…. When you are alone, I am happy… Even if you want the moon, I will give it to you soon… Even if you want the stars, they will be in a vase soon… Your presence is always inspiring….. All my writings, all my dreams. All my wish………all my plea is that you never change and never get involved in annoying things…… I promise I will never break your heart…… If I do, let me be taken from this earth…… Please stay with me day by day, and I will make you happy in every way… You are the air I breathe, the rose I smell, and in your heart, I will always reside! وقتی اشک هست پاکشون میکنم…….هنگامی که ترس هست فقط برای یک روز….وقتی تنها باشی همراهت میکنم خوشحالم… حتی اگر ماه را بخواهی، به زودی آن را به تو می دهم… حتی اگر ستاره ها را بخواهی، به زودی در گلدان خواهند بود… وجود تو همیشه الهام بخش…..همه نوشته های من، تمام رویاهای من است. تمام آرزوی من………تمام التماس این است که هرگز تغییر نکنی و در کارهای آزاردهنده هرگز درگیر نشو……قول میدهم هرگز قلبت را نمیشکنم…….اگر این کار را بکنم، بگذار از این زمین گرفته شوم…… لطفاً روز به روز با من بمان، و من تو را از هر لحاظ خوشحال خواهم کرد… تو هوایی هستی که من نفس می کشم، گل رزی که بو می کنم، و در قلب تو، من همیشه ساکن خواهم بود!
SORRY
This word is usually said with real feelings and an expression of deep sorrow. Some people really abuse it and therefore, this word should not be in their vocabulary! We hurt people in our daily lives in one way or another. Maybe physically or mentally! We hit them for no real reason…maybe we are bullies who take out our anger on weaker people…we rob them of their material or innocence…and it doesn’t end there! We sometimes don’t take care of our home or family! So, we imagine that by saying SORRY everything is forgiven! We feel like we are making our confession in front of the priest and thus absolving ourselves of any wrongdoing. Even the emotional abuse of others! So, is that it? Are we turning over a whole new leaf…a new leaf? Then we repeat our mistake…incessantly abusing, lying, cheating and bullying. Worse yet, we do it to our loved ones…..and then say sorry again….it won’t happen again! Are we fooling ourselves…is this our nature?why don’t we make an honest effort to do right…then we might find the peace we so desperately seek? So stop saying SORRY…..let this word rest! The page containing the word “sorry” should be removed from the dictionary…and only then, may we be able to replace it with “need help”! Please cherish the things you have! Why not enjoy the beautiful things in life, no matter how little we may have, because soon we will all be dust blown into oblivion,,,,,,,, and no more? Our greatest fear comes from the past because we have experienced it, not from an unknown future, and that is why the past always haunts us… so do you just let go of the “I’m sorry”? این کلمه معمولاً با احساسات واقعی و بیان غم و اندوه عمیق بیان می شود. بعضی ها واقعاً از آن سوء استفاده می کنند و بنابراین، این کلمه نباید در دایره لغات آنها باشد! ما در زندگی روزمره مان به یک شکل به مردم صدمه می زنیم..شاید جسمی یا روحی! ما بدون هیچ دلیل واقعی به آنها ضربه میزنیم…شاید ما قلدرهایی هستیم که عصبانیت خود را بر سر افراد ضعیفتر نشان میدهیم…مادیات یا بی گناهی آنها را از آنها می رباییم…و همه چیز به همین جا ختم نمی شود! ما گاهی اوقات مراقب خانه یا خانواده خود نیستیم! بنابراین ما تصور می کنیم که با گفتن SORRY همه چیز بخشیده می شود! ما احساس می کنیم که در مقابل کشیش اعترافات خود را انجام می دهیم و به این ترتیب خود را از هرگونه رفتار نادرست مبرا می کنیم.. حتی سوء استفاده عاطفی دیگران! پس همین است؟ آیا ما در یک صفحه کاملاً جدید … در حال ورق زدن یک برگ جدید هستیم؟ سپس ما اشتباه خود را تکرار می کنیم … بی وقفه سوء استفاده، دروغ گفتن، تقلب و قلدر بودن. بدتر از آن، ما این کار را با عزیزانمان انجام می دهیم…..و بعد دوباره می گوییم متاسفم..دیگر اتفاق نمی افتد! آیا ما خودمان را گول میزنیم… آیا این طبیعت ماست؟… چرا تلاشی صادقانه برای انجام درست انجام نمیدهیم… در این صورت ممکن است آرامشی را پیدا کنیم که به شدت به دنبال آن هستیم؟ پس از گفتن SORRY دست بردارید….. بگذارید این کلمه آرام بگیرد! صفحه حاوی کلمه «متاسفم» باید از فرهنگ لغت حذف شود… و تنها در این صورت، ممکن است بتوانیم آن را با گفتن «نیاز به کمک» جایگزین کنیم! لطفاً چیزهایی را که دارید ارزشمند بدانید! چرا از چیزهای زیبای زندگی لذت نمی بریم، صرف نظر از اندکی که ممکن است داشته باشیم، زیرا به زودی همه ما خاکی خواهیم شد که در فراموشی دمیده می شود،،،،،، و دیگر وجود نخواهد داشت؟ بزرگترین ترس ما از گذشته ناشی میشود، زیرا آن را تجربه کردهایم، نه از آیندهای ناشناخته، و به همین دلیل است که گذشته همیشه ما را آزار میدهد… پس آیا فقط «متاسفم» را رها میکنید؟
