Do we ever think about the last day we will be alive? We wake up and then go out for work, vacation, shopping or whatever and we never think that this will be our last day! Everything seems so beautiful, the sun shining or even snow. the birds singing, the children playing and laughing, the adults talking or gossiping! Everything seems fine. We have our beautiful family at home waiting for our return! Everything seems to be on the way Rose! Wow! Don’t worry… no fear… we can’t even experience the darkness… because we are beyond it. Life is gone! There was not even a chance for a last goodbye! Sometimes, when we are sick, we have that moment to do things like this… but how much can we say? Why didn’t we do it before? Why didn’t we enjoy the sunshine together instead of waiting for the darkness? Is there such a thing as a good and proper goodbye? We ask questions. but all we get is echoes! Should we say our final goodbyes today??? آیا تا به حال به آخرین روز زنده بودنمان فکر می کنیم؟ ما بیدار می شویم و بعداً برای کار، تعطیلات، خرید یا هر چیز دیگری بیرون می رویم و هرگز فکر نمی کنیم که این آخرین روز ما باشد! همه چیز خیلی زیبا به نظر می رسد.. آفتاب درخشان یا حتی برف.. آواز خواندن پرندگان، بازی و خنده کودکان.. بزرگسالان در حال صحبت یا غیبت کردن! همه چیز خوب به نظر می رسد. ما خانواده زیبای خود را در خانه داریم که منتظر بازگشت ما هستند! به نظر می رسد همه چیز در راه است رز! وای! نگران نباشید… بدون ترس… ما حتی نمی توانیم تاریکی را تجربه کنیم … زیرا ما فراتر از آن هستیم. زندگی از بین رفته است! حتی فرصتی برای آخرین خداحافظی وجود نداشت! گاهی اوقات، زمانی که ما بیمار هستیم، آن لحظه فرصت داریم تا کارهایی از این قبیل انجام دهیم… اما چقدر می توانیم بگوییم؟ چرا قبلا این کار را نکردیم؟ چرا به جای اینکه منتظر تاریکی باشیم از آفتاب با هم لذت نبردیم؟ آیا چیزی شبیه خداحافظی خوب و مناسب وجود دارد؟ ما سوالات را می پرسیم.. اما تمام چیزی که به دست می آوریم پژواک است! آیا امروز باید آخرین وداع خود را بگوییم؟؟؟
