Shadows on the wall, shadows in my mind, I do not see faces, but only shadows of my existence. They drift by like clouds on a gloomy day; I look for glimpses of happiness within them, but everything is hidden as if there are none. I attempt to look through them to see the sunlight, but the clouds are too dark; I see none. Instead, I see pain and suffering within them; they welcome me as if I am their own. In the background, I hear cries and moans, but somehow these seem customary, like daily occurrences. I look behind me; surprisingly, there is none; is this the beginning where the shadow had forgotten to stay with me? I was not that fortunate because a shadow cannot exist in darkness. I have now become a shadow of myself, intangible and nonexistent. سایههایی روی دیوار، سایههایی در ذهنم، چهرهها را نمیبینم، بلکه فقط سایههایی از وجودم را میبینم. آنها مانند ابرها در یک روز غمانگیز، شناورند؛ من به دنبال بارقههایی از شادی در درون آنها میگردم، اما همه چیز پنهان است، گویی هیچ شادیای وجود ندارد. سعی میکنم از میان آنها نگاه کنم تا نور خورشید را ببینم، اما ابرها خیلی تاریک هستند؛ من هیچ شادی نمیبینم. در عوض، درد و رنج را در درون آنها میبینم؛ آنها از من استقبال میکنند، گویی من از خودشان هستم. در پسزمینه، گریهها و نالههایی را میشنوم، اما به نوعی اینها عادی به نظر میرسند، مانند اتفاقات روزانه. به پشت سرم نگاه میکنم؛ با کمال تعجب، هیچ صدایی وجود ندارد؛ آیا این آغازی است که سایه فراموش کرده بود با من بماند؟ من آنقدر خوش شانس نبودم زیرا سایه نمیتواند در تاریکی وجود داشته باشد. من اکنون به سایهای از خودم تبدیل شدهام، ناملموس و ناموجود.
