Is the world a happy place? Or should I ask “Are people happy?” Of course, there will be different answers … yes, no, maybe! What do we say when we think about the virus situation? This will also have a big impact on our answers. People are getting sick and dying every day.. our family, our friends, our sisters and brothers all over the world! We are helpless. All we can do is watch and suffer, both physically and mentally. The emotional part is the worst, because we are dying while we live. I am not exempt. I suffer emotionally too. I am human and I am not ashamed or afraid to share a piece of me. I cannot write because I have lost my confidence: I was so confused. When people are like this, they take refuge anywhere … any harbor for the storm. But there was another variable that caught me while I was running away. She was an angel in human form full of kindness and understanding… Instead of being sympathetic, she gave me the confidence to pursue my writing, and to follow my dreams. I may never see her, but her words mean so much more! We are always traveling, “We have our own path, but that path always crosses someone else’s path”, she was right in front of me, but I couldn’t see her, until she spoke! Then I saw her! “, I stopped writing on my website since May because my mind is cloudy. I am a little confused and don’t know if I will write again? The burden I carry is getting heavier every day, I have no one else to share it with except you, because you saw my armor and understood my sorrow!” So this post will be a tribute to her, and I know she will also encourage others to keep going, just because she is that kind of person! آیا دنیا جای شادی است؟ یا باید بپرسم “آیا مردم شاد هستند؟” البته، پاسخهای متفاوتی وجود خواهد داشت… بله، نه، شاید! وقتی به وضعیت ویروس فکر میکنیم چه میگوییم؟ این نیز تأثیر زیادی بر پاسخهای ما خواهد داشت. مردم هر روز بیمار میشوند و میمیرند.. خانواده ما، دوستان ما، خواهران و برادران ما در سراسر جهان! ما درماندهایم. تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم تماشا و رنج کشیدن است، چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی. بخش عاطفی بدترین است، زیرا ما در حالی که زندهایم میمیریم. من هم مستثنی نیستم. من هم از نظر عاطفی رنج میبرم. من انسان هستم و از به اشتراک گذاشتن بخشی از وجودم خجالت نمیکشم یا نمیترسم. نمیتوانم بنویسم چون اعتماد به نفسم را از دست دادهام: خیلی گیج شده بودم. وقتی مردم اینطور هستند، به هر جایی پناه میبرند… هر بندری برای طوفان. اما متغیر دیگری هم وجود داشت که هنگام فرار مرا گرفتار کرد. او فرشتهای در قالب انسان بود، سرشار از مهربانی و درک… به جای دلسوز بودن، به من اعتماد به نفس داد تا نوشتنم را دنبال کنم و رویاهایم را دنبال کنم. شاید هرگز او را نبینم، اما حرفهایش خیلی بیشتر معنی دارد! ما همیشه در حال سفر هستیم، «ما مسیر خودمان را داریم، اما آن مسیر همیشه از مسیر شخص دیگری عبور میکند»، او درست روبروی من بود، اما من نمیتوانستم او را ببینم، تا اینکه او صحبت کرد! سپس او را دیدم! «از ماه مه نوشتن در وبسایتم را متوقف کردم زیرا ذهنم ابری است. کمی گیج شدهام و نمیدانم دوباره خواهم نوشت یا نه؟ باری که حمل میکنم هر روز سنگینتر میشود، من هیچ کس دیگری را ندارم که آن را با تو به اشتراک بگذارم، زیرا تو زره من را دیدی و غم من را درک کردی!» بنابراین این پست ادای احترامی به او خواهد بود، و من میدانم که او دیگران را نیز به ادامه دادن تشویق خواهد کرد، فقط به این دلیل که او چنین فردی است!
